
پنداشت که بعد از تو
چگونه به مهمانی خاک برود
او حتی بر مرزهای شیشه ای حرمت
و حصار بلورین تواضع
به سادگی یک باور مایوس
حتی پیش از تو
و بی تو قدم نگذاشت
اکنون به وعده یک رهایی محکوم
گذشته از امید های شناور
که زاده می شوند و میمیرند
خاک را انتظار می کشند
همان " تکرار دعوتی برای خفتن "
تا با خود انتظار خاک را پایان دهد
و بی تو ، به تو بپیوندد....
.jpg)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:25  توسط الهه
|
عشق یعنی خلوت راز و نیاز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی لحظه ی دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده ی بوسُ کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی هم کلامی بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:22  توسط الهه
|

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره ای سخت زنده و روشن
میان ماه و پرنده
میان ما و نسیم
شکست،شکست،شکست.....

روزی تو خواهی آمد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط الهه
|
در انتظارت خواهم ماند...

آن دو به هم رسیدند
در هاله های ابر
در گام های بیم
آن دو به هم رسیدند
پدرم آسمان بود
و مادرم زمین
و من خط افق
اما معلم جغرافی می گفت
افق خط فرضی پیوند است.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:14  توسط الهه
|

لحظه ای با من باش

چشم چشم دو ابرونگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دوتا گوش،دو دست باز یه آغوش
بگیر قلبمو یادم تو را فراموش
چوب چوب یه گردن، جایی نری تو بی من
دق میکنم میمیرم اگه دور بشی از من
دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی بی تو نمیرم هیچ جا
من؟ من؟ یه عاشق ، همون مجنون سابق.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:9  توسط الهه
|
هراسی از جاده های انتظار نیست،محکم بسته ام بندهای صبرم را روی کفشهای خاطره ام.از دلم نمیرود بیرون گرچه دوری از دیده ام.

گنجشک و خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 21:54  توسط الهه
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:32  توسط الهه
|

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود وبس یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم اون عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست...
کمیل


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:22  توسط الهه
|

یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛
آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی
تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من
هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه
جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه
چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا
خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم.
فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامهش
نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟
من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و
زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی
تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه
میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند
كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.
...من هم خیلی تنهام

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 19:18  توسط الهه
|

آرزويم اينست :
نتراود اشك چشمانت مگر از شدت شوق
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد ...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط الهه
|